سيد محمد باقر برقعى
606
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شمع بالين من آن شب تو يقين خواهى شد * كه نيايد ز دل سوختهء من نفسى مدار عشق شب كه در خويش فرورفته به فكر سفر است * شاهد آمدن روز ، نسيم سحر است هست در جام مى ما به تشعشع ، خورشيد * نوش جان باد بما ، اين مى نابى دگر است چونكه ما اختر مجذوب مدار عشقيم * جذبهء وسوسهء نفس ، بما بىاثر است مىخورد جام دو صد لاله به هم ، در صحرا * ساقى مجلسشان ، چونكه نسيم سحر است هر بدى ، از تو كه ديديم ، ز خاطر برديم * دل عشاق تو ، از آينه هم پاكتر است هست چون فتح فتوحات جهان فتح قلوب * نتوان گوشهنشين شد ، كه جهان در خطر است مىدهد باده به اندازه به هركس ، ساقى * چشم بد ، دور از او باد ، كه بس دادگر است گل سرسبد نان نداريم ، ولى طبع روانى داريم * دل چو پولاد و چو شمشير ، زبانى داريم جغد جنگى سر ويرانهء ما ، بنشسته است * تير آهى به لب و پشتِ كمانى داريم پر شد از لاله ز خون شهدا ، صحرا باز * ما به دل ، داغ چه گلگونكفنانى داريم به تماشا منشين بر لب هر جوى ، چو سرو * ما هم ، از دولت غم ، اشك روانى داريم در ره عشق تو سر را ، چو نداديم به باد * باز بر شانهء خود ، بار گرانى داريم حال عشّاق تو ، بدتر ز گذشته شده است * ما ز آينده ، دلِ بس نگرانى داريم بين گلها ، تو گل سرسبد باغى و ما * دست گلچين و هوسهاى جوانى داريم همه گفتند ، فقط حافظ شيراز نگفت * شكوه امروز ز دست چه كسانى داريم غزل ناب بىتو ، بودن ، عذاب را ، ماند * مثل كابوس خواب را ماند بىتو ، در اين جهان ما ، شادى * صورت در نقاب را ماند